ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما(30 آبان 91)

سلام گلهای زیبای زندگی مامان و بابا  ثمین خانوم،اینروزا با جمله های قشنگ و شیرینت حسابی برامون دلبری میکنی.خیلی وقته که به جمله هات کلمه های زیادی اضافه میکنی.شاید با اون صدای ظریف و نازکت،خیلی از اطرافیان زیاد متوجه نشن اما من و بابا و حتی آجی ثنا و مامان جونها و باباجونها  و خاله هات که زیاد باهات حرف میزنن و صدات رو میشنون کامل متوجه میشن و برام قابل درک نیست ، دیگرانی که نسبت نزدیکتری باهات دارن،به جای اینکه ذوق کنن که یه بچه ی اینقدی  زود به حرف اومده و قاعدتا نمیتونه مثل یه بچه ی 3 یا 4 ساله به وضوح حرف بزنه،بعد از هر جمله ی شیرینی که میگی،ادا درمیارن و مسخره میکنن ! برای من و بابا و آجی هر حرفی که از لبهای...
30 آبان 1391

یک بعد از ظهر خوب ازجنس پائیز

سلامی به گرمی رنگهای گرم فصل پائیز. امروز٢٦ ابان 91 بعد از مدتها ،زدیم به دامان طبیعت که البته نصف بیشتر این قضیه رو مدیون استارت فهیمه جون دوست عزیزم هستم.ناهار خوردیم و رفتیم.هوا عالی بود.بچه ها کلی با تابی که بابارضا درست کرد،بازی کردن.ثمین هم کلی کیف میکرد و با توپش اون اطراف میچرخید.آفتاب که رفت پشت کوه ،یکباره هوا سرد شد و مجبور شدم لباسهای بچه ها رو عوض کنم و لباس گرم تنشون کنم.بعدش هم یه چرخی تو باغهای بادام زدیم و چون برداشتشون تموم شده بود چند تا دونه پیدا کردیم و همونجا خوردیم.برگشتنی هم رفتیم...بعدا میگم .تا آخر عکسها رو ببینین بعد رفتیم یه جائی که همه ش برف بود.واااااااای چقدر برف!!!!!...
26 آبان 1391

خنده های شیرین

فدای خنده های شیرین و زیبایتان گل دخترکانم. وقتی که خسته از همه ی کارهای روزمره میشوم،صدای دلنشین خنده های شماست که توان مضاعفم میدهد برای انجام بقیه ی کارها تا پاسی از شب... وقتی که تمام افکار پریشان و دوست نداشتنی به مغزم هجوم می آورند و باری از غم روی دلم مینشیند،صدای خنده های شیرین شماست که دورم میکند از همه ی غصه هائی که بر سینه ام سنگینی میکند... وقتی شما خوابید و من تنها بیدارم، و انتظار میکشم تا زودتر بیدار شوید و باز هم سراسر خانه را با شیطنتها و خنده های کودکانه تان پر کنید تا باز هم برگردم به لحظه های دور کودکی ام و دست در دست هم ،من عمو زنجیر باف بخوانم و شما با گفتن "بـــــــــــــــــــــــــــَلــــــــــــــــه" جا...
25 آبان 1391

اولین دیکته ی ثنا طلا

سلام خانوم خوشگل های من ثنای عزیزم،وقتی هفته ی پیش اومدی خونه و با خوشحالی اولین دیکته ای که نوشتی رو بهم نشون دادی ،اینقدر خوشحال شدم که محکم بغلت کردم و بوسیدمت.نه به دلیل اینکه این انتظار رو ازت نداشتم،چون میبینم و میدونم که ماشااله جزء شاگرد زرنگها هستی.خوشحالیم به ایندلیل بود که اولین آموخته هات رو از ذهنت به تصویر درآوردی .امروز هم که چهارشنبه ٢٤آبان ماه هستش،دومین دیکته رو داده بودی و باز هم بدون اشتباه و عالی بودی.انشااله موفق باشی و پیروز عزیز دلم. این متن رو خانم معلم برای دیکته ی اول تو دفترت نوشته بود: ...
24 آبان 1391

قصه ی گنجشک فراموش کار

یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه گنجشک کوچولو بود که همیشه فراموشکار بود.یه روز مامانش بهش گفت که پسرم برو توی این برگ یه کم از برکه آب برام بیار.گنجیشکه رفت،اما توی راه یه پروانه دید و دنبالش کرد و برگه هم از پاهاش جدا شد و یادش رفت برای مامانش اب بیاره.بعد یکدفعه یه قورباغه،پروانه رو خورد.گنجیشکه گفت:"ای وای از دست این قورباغه ،بهتره برگردم خونه پیش مامانم " که یادش افتادآب نیاورده و برگش هم گم شده.با خودش گفت: "باید یه برگ دیگه پیدا کنم". همون نزدیکی یه درخت دید و خواست یه برگ برداره که متوجه شد زیرش یه کرم قایم شده.سریع کرم رو خورد و گفت:"به به!چه خوشمزه بود.تشنه م شد،بهتره برم یه کم آب بخورم." رفت لب برکه که آب بخ...
19 آبان 1391

اولین نقاشیهای ثمین گلی

سلام به کوچولوهای دوست داشتنی ام.به لطف خدا از روز پنجشنبه حالم بهتر شده ولی گلوم همچنان درد میکنه.روز پنجشنبه سعادت پیدا کردیم که یه جشن و ختم انعام بریم.همسایه ی مامان جون بودن.ثمین خانوم هم مثل ما یه کتاب دعا دستش گرفت و شروع میکرد بلند بلند صلوات میفرستاد و یه جا بند نمیشد.ثنا هم آخر مجلس با دوستش نرگس اومدن خونه مامان جون و کلی خوش گذروندن.بعدش هم رفتیم شاهچراغ و برگشتیم خونه.بالاخره بعد از مدتها تونستیم کلی از کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم.از نصب تخت ثمین خانوم تا نصب دستگیره های کمدهای ثنا و گریس کاری لولاهای در که صدای جیر جیرش حسابی کلافمون میکرد تا نظافتهای آخر هفته و کلی کار دیگه...بگذریم. ثمین گلی مثل آبجی گلش عاشق نقاشیه و ا...
15 آبان 1391

این روزهای ما

سلام به شیرین عسلی هام و همه ی دوستهای گلم. اول از هر چیز میخام ازتون معذرت بخام که این همه وقفه می افته بین نوشتن خاطراتتون.باور کنید که از وقتی اومدیم تو خونه ی جدید،کارهام خیلی زیاده و واقعا فرصت نمیشه.الان هم که نشستم و مینویسم،صبح روز چهارشنبه10آبان 91.تازه ثنا جون به مدرسه رفته.امروز قراره برن اردو.کلی ذوق و شوق داشت.دو روزه که سرما خوردم و از ترس اینکه شماها مریض نشین ،ماسک میزنم.سرم درد میکنه.خدا کنه زودتر خوب بشم.میخوام اتفاقات و خاطرات این مدت رو بنویسم. اول از ثنا جون بگم که هفته ی گذشته،دوتا دندونای شیری بالا رو کنده و خیلی بانمک شده.یکی رو در کمال ناباوری ما،خودش درآورد و اون یکی هم با فاصله ی دو روز خودش لق لق کرد و در ثانی...
10 آبان 1391
1